به حسرت همه کسانی که این روزها فهمیده اند عازم زیارت سید الشهدا "ع" هستم، حسادت می کنم.

پ.ن :اگر بطلبند شنبه صبح عازمم، اما مطمئن باشید که همه دوستان خوبم را پیش از خودم دعا خواهم کرد و حاجاتشان را از باب الحوائج "ع" خواهم خواست، هر چند که روسیاه باشم .
یک بخش از وظایف روحانیان و عالمان دینی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و تشکیل حکومت اسلامی پررنگتر از قبل خود را نشان میدهد و آن غور و تفحص در متون دینی و تبیین و ترسیم بیپردۀ چهرۀ بنیادها و نهادهای حکومتی اسلامی است. به بیان دیگر اگر در سالهای پیش از انقلاب، مهمترین وجه همت جامعۀ روحانی این بود که به اثبات بدیهی بودن تشکیل حکومت در اسلام و لزوم حرکت همگانی تودههای مردم و خیزش برعلیه نظام فاسد و حکومت جور و وابسته و ضد دینی بپردازد و جلوداری این نهضت را به عهده بگیرد، در سالهای پس از انقلاب کارکرد مهمتری بر دوش آنها افتاده است و آن اینکه مشخص شود برنامههای این دین در موضوعات سیاست، اقتصاد، فرهنگ، جنگ و صلح، حقوق، ادبیات و هنر چیست و نیز از چه روشهایی میتوان به عدالت اجتماعی، فضایل اخلاقی، تعاون، تربیت و آموزش بهتر رسید و سهم آرمانگرایی و واقعبینی در آن چقدر است و میزان و نحوۀ مشارکت ملی در اجرای برنامهها تا کجاست؟ حکومت اسلامی تا چه اندازه باید دخالت یا نظارت داشته باشد؛ احزاب، شوراها و گروههای اجتماعی به عنوان تشکلات داخلی چه جایگاهی در حکومت اسلامی دارند؛ آزادی و محدودة آن در این نظام حکومت چیست و موضوعاتی از این قبیل، کوششهای جمعی از اندیشمندان و فرزانگان در حوزههای علوم دینی و دانشگاهها در این مورد قابل تقدیر است.

یکی از این تلاشها تألیف کتاب «عصر زندگی» اثر نویسندۀ پژوهشگر استاد «محمد حکیمی» است که در آن به مسایل انسانی عصر حکومت مهدی موعود «عج» میپردازد و تصویر تقریباً کامل و روشنی از آیندۀ بشریت به دست میدهد. وی در این اثر همچنین به وظایف مؤمنان در دوران پیش از ظهور میپردازد و اقدامات زمینهساز برای ظهور را برمیشمارد. کتاب حاضر شامل یک پیشگفتار و 20 بخش است.
در پیشگفتار ضمن اشاره به اینکه زندگی بدون حیات واقعی انسانی و بدون حضور عدالت، در حقیقت مردگی و مرگ است و زندگی نیست توضیحی پیرامون عنوان کتاب ارائه میدهد و سپس به مسئلۀ انتظار موعود قائم «عج» میپردازد و وظیفۀ شیعیان را گوشزد میکند.
در بخش اول با عنوان «عدالت اجتماعی» به تفصیل در مورد این موضوع بحث میکند که مهمترین «کارویژه»ی نهضت مهدوی برقراری عدالت در تمام سطوح و اقشار و در تمام زوایای زندگی و حیات است.
و این اهمیت عدالت اقتصادی و اجتماعی را در بنیانگذاری یک جامعۀ آرمانی و نقش زیربنایی آن در گسترش توحید یادآور میشود.
بیشترین تلاش نهضت مهدوی مصروف آن است تا شرایطی به وجود آید تا انسان با خود، با خدا، با طبیعت و با انسانهای دیگر (جامعه) رابطهای عادلانه برقرار کند، و همین اجرای عدالت است که باعث زنده شدن و زنده ماندن احکام دین میشود که امام علی«ع» میفرماید: «العدل حیاة الاحکام».
در همین بخش در ضمن حدیثی از امام باقر«ع» آمده است که اگر توسعۀ عدالت منوط به ایجاد جاده و خیابانی باشد که در آن مساجدی وجود دارد قائم ما امر به تخریب تمام آن مساجد میکند و این نمونهای از مواردی است که به عنوان مصادیق اجرا و توسعۀ عدالت در زمان مهدی موعود«عج» در این کتاب ارزشمند ذکر شده است.
بحث رابطۀ امت با امام و امام با کارگزاران دولتی نیز از بحثهایی است که در این بخش مورد بررسی قرار گرفته است و در آن برخورد امام با قاضی حکومتی و با کارگزاران دولتی خویش نشان داده شده است که نسبت به آنان «بسیار سختگیر، خشن و قاطع» است و از سازشکاران، ستمپیشگان، خائنان و منحرفان صحنۀ مدیریت امت خلع ید میکند، اما با ناتوانان و مستمندان بسیار مهربان و دلرحم است.
نویسنده در بخش دوم به موضوع جنگ مسلحانۀ امام مهدی«عج» با طواغیت و گردنکشان و ظالمان میپردازد و به لزوم این رویارویی نظامی اشاره میکند. برای استدلال در این مورد، وی به لزوم عنصر ترس و بیم و تهدید در کنار بشارت و نرمش اشاره میکند و سپس به لزوم وجود نیروهای لازم و کارآمد و نستوه و خستگی ناشناس برای تحقق چنین امری اشاره شده است. این عده که در واقع تئوریسینها و نخبگان انقلاب مهدوی هستند، در بعد اندیشه و در بعد عمل رزمندگان و مجاهدانی هستند که ایمان قلبی و قدرت بدنی کافی برای میدانهای نبرد را دارند، اینان اسلام اصیل و خطوط ایدئولوژی اسلامی را با تفسیر امام مهدی«ع» فراگرفتهاند و به آن احاطه دارند و چون بدون دوگانگی و تشتت در تفاسیر به اعمال ایدئولوژی دینی میپردازند، لذا بدون هرگونه اصطکاک و هدر دادن نیروها و بدون کوچکترین گرایش به اندیشههای ارتجاعی یا غیرشرعی به اصلاح امور میپردازند.
بخش پنجم در مورد تصحیح انحرافهای فکری و توجیهی و رفع تحریف معنوی و موضعی احکام توسط امام مهدی«ع» است و در آن از سه گروه از عاملان تفسیر غیرواقعی از اسلام نام برده شده است که عبارتند از: 1. روحانیان دنیادار و وابسته 2. سرمایهداران و اشراف 3. حکومتهای غیراسلامی و بظاهر اسلامی.
همچنین در بخش یازدهم اشاره میشود که با توجه به تحریفات و دگرگونیهایی که در دین به وجود آمده و با توجه به تفسیرهای نوین و بیپیرایه از دین، در حقیقت مهدی موعود«ع» آیین و روشی جدید ارائه میکند که تازگی دارد. تشکیل امت واحدۀ توحیدی در زمان حکومت اسلامی امام عصر«ع» و مسایل جانبی آن موضوعی است که در بخشی بعدی کتاب به آن پرداخته شده است و وحدت عقیدتی و مرامی مردم جهان را تشریح میکند.
در فصل بعدی کتاب، مسایل اقتصادی دوران ظهور بررسی میشود و موضوعاتی چون برقراری عدالت اجتماعی و مساوات و عمران و آبادانی زمین و پیشرفت فنون و نزول بارانهای مفید پیاپی و برنامهریزی درست واحد و بهرهبرداری از معادن و منابع زیرزمینی و استفاده از همه اموال عمومی و خصوصی و کنترل و نظارت دقیق مرکزی تبیین شده است.
بخش دهم کتاب ترسیم موقعیت و جایگاه مستضعفان در حکومت عصر امام مهدی«ع» است، نویسنده در این بخش براساس آیات و روایات روشن میکند که محرومان و مستضعفان، متولیان و حاکمان حکومت عدل مهدوی هستند و سرمایهداران و شادخواران و مرفهان در ردههای بالای حکومتی «عصر زندگی»، جایگاهی ندارند.
فصول بعدی کتاب بحثهای مبسوطی درباره رشد عقلی و تکامل علم، امنیت اجتماعی، رشد تربیت انسانی و سامانیابی زندگی آمده است که آکنده از مباحث نو و بدیع و موضوع بندیهای تازه و در عین حال مستند است.
در بخش شانزدهم کتاب، وضعیت مساجد و عبادتگاهها و مؤسسات مذهبی بررسی میشود و نویسنده در ضمن احادیثی مشخص میکند که تمامی مظاهر تجملگرایی و مصرفزدگی و زینتها و آذینها و نقش و نگارها و آینهکاریها و... از تمامی مساجد حذف میشود و بسیاری از مساجد که تنها هویتشان از همین نقش و نگارها و زینتهاست تخریب میشود.
مهمترین فصل کتاب بخش 18 آن است که به طور مبسوط و مشروح به مسئلۀ «انتظار» پرداخته است و اثرات مثبت انتظار واقعی و لزوم آمادهسازی ایدئولوژیک و نظامی و فرهنگی منتظران جهت ظهور منجی و اقدام و عمل انقلابی امیدواران و لزوم رعایت تعهدهای انسانی توسط آنان مورد بررسی قرار گرفته است.
در دو بخش آخر کتاب اجمالاً به سیرۀ عملی و روش شخصی امام موعود«ع» اشاره شده است و نهضت مهدوی را در ادامه راه پیامبران معرفی میکند.
کتاب «عصر زندگی ؛آینده انسان و اسلام» نوشتۀ استاد محمد حکیمی در 360 صفحه شامل مباحث مذکور در بالاست که در تیراژ 5000 نسخه در سال 1371 توسط انتشارات هاتف (هجرت) مشهد به زیور چاپ آراسته شده است.
کمترین فایدۀ چنین کتابهایی دمیدن روح تعهد و تکلیف و امید در مخاطبان است تا گسترش عدالت به عئوان یک آرمان دستنیافتنی در نیاید و متحجران، انزوا و گوشهنشینی و دست روی دست گذاشتنهایشان را با تحریف معنای انتظار توجیه نکنند و جامعه بجوشد و خود را درگیر کند و بر سر باورهای خود بایستد و به اصلاح امور دست بزند و زمینههای ظهور و مقدمات فرج را فراهم آورد.
از ویژگیهای بسیار بارز کتاب، ویرایش دقیق و عالمانۀ آن است که متأسفانه این روزها با دخالتهای متعدد سلیقهای و روشنفکرانه ـ و نه علمی ـ در زبان پارسی مانند آن بسیار کمیاب است. همچنین ترجمۀ بسیار روان و سلیس آیات و روایات ذکر شده در متن، از ارزشها و جاذبههای مهم این کتاب محسوب میشود.
امید است با نشر مدون معارف اصیل مکتبی و گسترش چنین تألیفاتی این باور هر چه بیشتر تعمیق شود که ادیان الهی بویژه اسلام عزیز دارای یک نظام مقتدر سیاسی و ایدئولوژیک در تمامی ابعاد اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و با برنامههای مشخص و هدایتهای کلی و جزئی است.
پ .ن : آنچه خواندید یادداشتی است که در نهم بهمن ماه سال 72 در معرفی کتاب خوب «عصر زندگی» در کیهان نوشتم . این کتاب بعدها با آبرومندی بیشتری از سوی دفتر نشر فرهنگ اسلامی تجدید چاپ شد و فکر می کنم الان بار دیگر از سوی انتشارات دلیل ما در قم عرضه شده باشد. در هر صورت حالا که این یادداشت را پیدا کردم فکر کردم به مناسبت میلاد امام مهدی «عج» آن را در وبلاگ بیاورم تا کسانی که به دنبال کتاب متفاوتی در این زمینه هستند ، این اثر را از دست ندهند.
عید همه مخاطبان خوب آب و آتش خجسته تر باد ...
« خانه دوست کجاست؟ » در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
« نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پَرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گُل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی:
خانه دوست کجاست ».
***
از مزار شهدای گمنام شهرک ،خیابان ولایت را که بالا می رفتی، چیزی به پای کوه سرسبز و پر پیچ و خم و پر از درختهای کاج و بادام آن باقی نمی ماند. همانجا یعنی درست در انتهای خیابان، مسجدی است که با دیگر مسجدهایی که رفته و دیده بودم ، تفاوت داشت و تفاوت آن هم، سادگی و بی آلایشی بی اندازه آن بود. اصلاً خود مسجد، یک سوله بزرگ بود، سوله ای که همین پارسال از بس جمعیت سنگربانش زیاد بودند و در آن سوله بسیار بزرگ جا نمی شدند، کمی به طول و عرضش اضافه کردند تا باز هم در شبهای جمعه و اعیاد، جمعیت کمتری از فیض جماعتش محروم بمانند!
مسجد پیامبر اعظم "ص" تفاوتهای دیگری هم با دیگر مساجد شهرمان داشت از جمله اینکه صبحها وقتی به سمت آن راه می افتادی، گویی نماز مغرب و عشای مساجد دیگر است ! از بس تعداد کسانی که به سوی آن راهی بودند زیاد بود و مثلاً گاهی نمازگزاران صبحش را تا صد نفر هم تشکیل می دادند، صد نفری که خیلیهاشان کسانی بودند که با همسرانشان به مسجد می آمدند.
همه این نقاط مثبت برای من جذابیت داشت اما آنچه بیش از همه، این مسجد را برای من دوست داشتنی کرده بود، همان یک ربع صحبتهای حاج آقا علی اکبری بود که بعد از نماز صبح می گفت . در این مدت دو سال و نیمی که سعادت داشتم آنجا باشم ، حاج آقا با احاطه خیره کننده ای که به نهج البلاغه داشت ، یک بار به طور کامل خطبه ها و حکمتهای مولا امیر المؤمنین "ع" را با ترجمه و شرح مختصری دوره کرد و امسال صحیفه سجادیه امام زین العابدین "ع" را شروع کرده بود که من تا دعای 36 آن را بیشتر سعادت نداشتم آنجا باشم .
دوره نهج البلاغه و صحیفه سجادیه علاوه بر آنکه نگاه تازه و جدیدی از این دو امام و معصوم به من داد، تصور مرا هم نسبت به دین، تازه و دقیقتر کرد . آنچه درباره دین و نگاه آن به ارتباطات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و نظامی و ... در این مدت از زبان حاج آقا علی اکبری فرا گرفتم واقعاً متفاوت بود با بسیاری از تصوراتی که پیشتر داشتم و بی انصافی بود که بابت این همه ، از این روحانی خوشفکر و خوش سخن تشکر نکنم و حالا که نیستم تا از محضرش بهره ببرم حداقل با عباراتی در این وبلاگ از او به خوبی یاد نکنم .
شهرک شهید محلاتی، علاوه بر این مسجد خوب ، مزایای بسیار زیاد دیگری هم داشت : از اهالی خونگرم و مهربان و صمیمی و دیندار و ولایتمدار آن گرفته تا هوای بسیار خوب و پاک و همان کوه سرسبز و پر پیچ و خم آن و مزایای دیگر . این شهرک هفت مسجد دارد که یکی از یکی آبادتر است و بچه های بسیجی پر انرژی و شادابی که یکی از یکی سرحالتر و پای کار ترند. این بچه ها چندین نشریه ماهانه در این شهرک منتشر می کنند که اگر سرمقاله و خبر و گزارش و طنز و تحلیلهایش را بخوانید، می بینید از دیگر نشریات مدعی، چیزی کم ندارند.
ما البته در آنجا مستأجر بودیم و تمام تلاش ما برای آنکه بتوانیم در « این قطعه از بهشت »، واحدی برای خودمان بخریم بی نتیجه ماند و حالا که خدای مهربان توفیق خانه دار شدن را به ما داده است ، از آنجا و خوبیهایش فاصله گرفته ایم . هر چند اینجا هم مردمانی خوب و اصیل دارد و مسجدهایی که آباد است ، اما روح معنوی حاکم بر آنجا کجا و اینجا کجا .
از همه جاهایی که تاکنون زندگی کرده ام اعم از نظام آباد و نارمک و امیریه و تهران نو و هدایت و ارفع و شریعتی و قیطریه و ... ، هم از مکان و هم از مردمانش، خاطرات خوب فراوانی دارم اما فکر نمی کنم خاطرات خوب من از حال و هوای شهرک شهید محلاتی فراموشم شود .
خدا را شکر آنجا کوه خوبی دارد که به بهانه آن، صبحهای جمعه و روزهای تعطیل می توانم سری به آنجا بزنم و باز هم در آن حال و هوا ، نفس بکشم.
پ . ن : این روزنوشت شاید به مصداق « و اَمّا بِنِعمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّث » نوشته شده باشد و شاید یک « نشانی » باشد برای آنها که می پرسند : خانه دوست کجاست ؟!
... و سرانجام اظهار وجود فرمودند! اما در صفحه اموات. آنانکه دیری است مرده اند و در صفحه زندگی و زندگان نامی و نشانی ندارند، سرانجام بهانه ای یافتند و فرصتی را طلبیدند و از صفحه اموات جرائد سر در آوردند!
مردی که سالهاست در بستر احتضاری افتضاح آمیز، زیر بار سنگین سکرات موت نفس نفس می زد، مُرد و این فرصتی و مجالی شد برای مردگانی چند ، تا آنان نیز سر از گور برگیرند و دل خوش دارند به اینکه روزی از روزها دست کم نام خویش را بر لوح قبر او هم اگر شده است حک کنند، خودی نشان دهند و اظهار وجودی فرمایند، اگر چه در صفحات ویژه اموات باشد؛ صفحاتی که در واقع صفحات ویژه اظهار ِ عدم است نه اظهار وجود! و شاید حکمت آن نیز همین بوده است .

برای او نوشتند: « نویسنده نامدار » ، « پزشک » ، « نمایشنامه نویس » ، « داستان نویس » ، و ... چنین نیز بوده است . هم می نوشت ، پس نویسنده بود. هم گمنام نبود، پس نامدار بود. و هم ... و هم ...، همانند بسیار کسان دیگر در غرب یا در شرق، در خدمت این ابرقدرت یا آن ابرقدرت، در این منجلاب یا آن محیط فساد. در هر جا، در همه جا نویسنده نامدار وجود داشته است و وجود دارد.
پس در این میان چه می ماند؟ داغ عشق واقعی به مردم وطن را در دل و چهره و بازو داشتن ، یا داغ ننگ بریدگی از مردم و غیبت کامل از صحنه های غم و شادی آنان را همواره همراه بردن و بر پیشانی نهادن. و راستی او کدامیک از این دو داغ را داشت ؟ و آنانکه از گورهای سرد و ساکت ذهن و روح خویش سری بیرون آوردند و گرد و خاک انبوه شده بر سر و روی خود را تکانی دادند و به تشییع میت نامدار خویش آمدند و دوباره به جایگاه ابدی برگشتند و سر در لاک مرگ فرو بردند ، آری ، بگویید داغ آنان کدام داغ است ؟
میت نامدار ما نه فقط پس از انقلاب به مردگان گورستان غرب پیوست و فارغ از رنج این مردم در منجلاب فساد غرب غرق شد ، بلکه در عهد طاغوت نیز همواره در گور دسته جمعی مردگان خفته بود. در گور دسته جمعی روشنفکر مآبان. در کافه ها و بوفه های پر از دود و عرق، در بزم شراب و شاهد و شعر ! در بزم سماع و ساعد و ساق ! در بزم ...، به هر حال نه در رزم، که در بزم. و گناه او نبود . روشنفکر مآبان ما همه ، مردان همیشه در بزم بوده اند ! و صد البته به این شهر و آن روستا، و به این کوی و آن برزن نیز سری می زدند . اما به تقلید و به تبعیت از مد زمانه. و نه بیش از آن . چنانکه گاه به تقلید از جلال، آیه ای و روایتی نیز بر صدر کتاب خویش می آوردند! مثلاً « الجن یتشکل باشکال المختلفه حتی الکلب و الخنزیر»! در آغاز کتاب قصه و « تدور اعینهم کالذی یغشی علیه الموت » بر اول کتاب قصه ای دیگر ! و همه شرحی از حال خویشتن !
... و هنوز کاری نکرده ، ناگهان بر صفحه تلویزیون شاه ظاهر شد و کتابها و نمایشنامه های خود را تخطئه کرد و خود ، آنها را عاری از محتوا و جهت انقلابی خواند و اضافه کرد که : آنچه خوانندگان به من و کتابهای من می بندند و آنچه به عنوان برداشت مطرح می کنند تهمت است . غلامحسین از مارکسیسم همان قدر اطلاع دارد ، که از رآکتور اتمی !
میت نامدار ما که حال و روزش چنین باشد فاتحه خوانانش هم می بایست از سنخ خود او باشند و بودند. آن یکی ناگهان سر از تلویزیون شاه در آورد و به قول حافظ ، رضا به داده بداد وز جبین گره گشاد و در چند کلام ، فاتحه هر چه تاریخ مذکر و مؤنث بود را خواند و در رفت !
دیگری هوس صله فرح را کرد و به دریافت جایزه هنر و ادب از علیا حضرت نائل آمد. همکار دیگرش که بالاخره معلوم نشد از کدام قصابی گوشت می گرفته است ، هماره نان زندانیان سیاسی را می خورد و رجز می خواند که : « من این زندان به جرم مرد بودن می کشم » !!
یکی دیگر از فاتحه خوانان - که بی شک دعای وی زودتر از بقیه در حق میت مستجاب می شود و فاتحه او را می خواند - آقای « برهنه تا ظهر با سرعت » بود ! از ارباب هنر در عرصه فیلم و سینما . و البته باز جای شکرش باقی است که کارگردان ، تا ظهر بیشتر فیلمبرداری نکرده بود !
فاتحه خوان دیگرشان قصه نویس رئالیست خودمان بود ! همان که مِن باب تفریح ، نامه به فرح نوشته بود و در روزهای اول انقلاب ، فتوکپی نامه اش روی در و دیوار بود. خدا حفظش کند ! در نخستین صفحه رمان معروفش به تقلید از رئالیسم هنری بین المللی ، سخن را با وصفی خاص از اندام دختر کولی در اثنای سوارکاری آغاز کرده است و فاتحه چنین کسی اگر روح پر فتوح میت نامدار ما را شاد نکند، فاتحه چه کسی شاد خواهد کرد؟
فاتحه خوان بعدی ، محقق توانا و واقعاً توانایی است که فراماسونرها و دلالان وابسته ای مانند سپهسالارها و آخوندُف ها را در زمره صاحبان اندیشه ترقی جا زده است و اقوی دلیل بر توانمندی ایشان همین است و ... !!
... بگذاریم و بگذریم . شاید در میان آنان - نسبت و مقایسه را اگر در نظر بگیریم - به موارد استثنایی و استثنای منقطع نیز برخورد کنیم ، اما نوعاً مردگانی هستندکه درهیچ صحنه ای همراه با مردم حضور نداشته اند و ندارند. چه آنها که برای خط و خال یار، صدها دفتر و کتاب را سیاه کرده اند ، چه آنها که برای ترقه ای صدها بار حماسه سرایی نموده اند و ترقه را انفجار و انقلاب در جامعه و جهان جلوه داده اند و بالاخره چه آنها که برای کاهی ، کوهی از غزل و قصه و ... روی هم انباشته اند ، هیچ کدام برای خونین ترین معرکه تاریخ در این کشور سخنی در خور نگفته اند و هرگز در گرمگاه سرنوشت سازترین نبردها و مظلومانه ترین حماسه ها حضور نیافته اند .
اسلام به کنار، دین و مذهب هیچ، آیا ملیت را، مردم را ، خلق را، وطن خویش را، ناموس و شرف را هیچ گاه باور داشته اند؟ انصاف دهید. در روزها و شبهای انقلاب ومبارزه بی نظیر مردم با ستمکارترین و وابسته ترین و مخوف ترین رژیم طاغوتی، آنهمه حماسه آفریده شد. کو و کجاست و ادبیاتی که آنهمه را در خود منعکس کرده باشد. درست در همان روزگار بسیاریشان برخاستند و به خارج کشور رفتند و در آنجا به نبرد نشستند! بسیاری نیز در داخل، گویی خفه خون گرفته بودند. آنهمه ادعاها و اشتلم ها و استعدادها از میان رفت.
پس از پیروزی نیز ، خون نجیبترین و قهرمانترین فرزندان این ملت بر خاک ریخت. در کردستان، در ترکمن صحرا، در آذربایجان، در جبهه های جنگ تحمیلی، در واقعه طبس، در هویزه، در خرمشهر و در همه جا. اما شعرا و نویسندگان ما همچنان غرق در عرق مستی و شرم و بی خبری و بریدگی نشئه رؤیای شیرین و کودکانه خویش بودند. در ماجرای فتح عظیم لانه جاسوسی بزرگترین قدرت جهنمی قرن، نیز باز ماجرا و ماوقع همین بود و بود و بود.
حتی یک شعر نگفتند که بیارزد. حتی یک قصه ننوشتند که بدرخشد. مُردگانی بوده اند و هستند که هیچ کاری از دستشان بر نمی آمده است جز بافتن اراجیفی و ابداع اباطیلی نظیر : مکتب « مزدشت ». التقاطی از اول و آخر دو نام مزدک و زردشت! در صورتی که می بایست نامها به ترتیب تاریخیاش انتخاب می شد. التقاطی از اول و آخر دو کلمه زردشت و مزدک . یعنی : « زردک ». آری ، این بهتر است . معنی دار تر و جهت دار تر هم هست . قاطعیت مکتب مزبور را نیز بیشتر نشان می دهد.

آری، این بوده است حاصل قوه ابداع و تخیل نامدارترین شعرای میت ما . بنیانگزاران مکتب « زردک » و « مزدشت ».
جالبتر و مضحکتر از همه ، کار آن میت نامدار دیگر است . آنکه به تقلید از متأخرین ، کم کم داشت حافظ را هم در کنار حلاج و بوعلی و ملاصدرا و ... غسل تعمید ماتریالیستی و مارکسیستی می داد و تصویر خویش را هم به جای تصویر حافظ شیراز ، زینت بخش دیوان او کرده بود !
آری، جالبتر از همه ، کار این حضرت فاتحه خوان است، که در همان عهد اعلیحضرت ، استعفای کامل خود را نوشته و به آواز بلند منتشر کرده بود . انگار کسی او را کسی می دانسته ، که استعفا داده است ! به هر حال استعفا داد . استعفا از مبارزات ناکرده، از رهبری خلق ! ،از زحماتی که برای مردم کشیده و قدر ندانسته اند و ... بالاخره استعفا و استغفار از زنده بودن.
فراموش نکرده ایم . هنوز آن صداهای زنگ زده در گوش ما طنین انداز است . آن صدا ، صدای همه کسانی بود که زنگ زده بودند واکنون نیز زنگ زده ای بیش نیستند.
بعد از شنیدن چند آهنگ ناهماهنگ و صداهای درهم و برهم ، از قبیل صدای چرخ چاههای قدیم ، صدای سگ و شغال و فس فس کسی که معلوم نیست از سیگار حرف می زند یا سینی یا سیب یا سینه یا سیفون یا مثلاً سیاهکل! ناگهان آواز آن شیره ای مرد ! با لحنی لوس و بی مزه به گوش می رسد که :
« کوچه ها باریکن، دکونا بستن !
خونه ها تاریکن، طاقا شیکستن »!
انصافاً که از حیث ذوق شعر سرودن و به اصطلاح هنر شعریدن، معرکه است . بخصوص که حروف « چ » و « ک » هم در « کوچه ها باریکن و دکونا بستن » مشدّد خوانده می شد.
« از صدا افتاده تار و کمونچه
مُرده می برن کوچه به کوچه » !
ضرورت قافیه هم بیداد کرده ! بیخود نبود که رهبر همیشه در حجله و قهرمان ازدواجهای سیاسی روز ، ایشان را « شاعر شاعران و ستاره آسمان ادب و هنر ایران » می خواند.
« نیگا کن مُرده ها به مرده نمی رن !!
حتی به شمع جون سپرده نمی رن !!
شکل فانوسیَن، که اگه خاموشه
واسه نفت نیست هنوز، یه عالم نفت توشه» !!
شعر واقعاً سیاسی است . از این سیاسیتر ممکن نیست . آواز خوان ، خودش هم کیف می کرد و شارژ می شد. مثلاً « حتی به ... » را با تغییر و پرتاب ناگهانی صدا و فشار شدید به انتهای پنجره حنجره ، می خواند و پیدا بود که دارد به سختی مبارزه می کند و نفسش بند آمده است ! در آخر هم ، عده ای ، « یه عالم نفت توشه » را که یه عالم فصاحت و بلاغت هنری و صنایع و بدایع ادبی از آن می ریزد ، به حالت « کُر » می خواندند و هی به آواز تکرار می کردند که : یه عالم نفت توشه ! یه عالم ...
تا اینجای شعر، مقصود ما نبود. جان کلام شاعر از اینجا به بعد است . دقت بفرمایید و لذت ببرید . خدا حفظش کند . می گویند بنگاه معاملاتی باز کرده است ! در هر حال، شاعر بعد از آنهمه افشاگری راجع به جنایات رژیم شاه ! و ذکر آمار کشته شده ها ! و بعد بیان رابطه نفت و سلطه ! و مسائل مربوط به کمپانیهای نفتی در جهان و فانوسی که « یه عالم نفت توشه » ، ناگهان رو به مردم کرده می فرمایند :
« جماعت ! من دیگه حوصله ندارم !!
به خوب امید و از بد گله ندارم !!
گرچه با دیگرون فاصله ندارم !!
کاری با کار این قافله ندارم » !!
... رحم ا... لمن یقرء الفاتحه !
***
آنچه خواندید نوشته « جلال رفیع » نویسنده و عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات است که در واکنشی غیرتمندانه به اولین حضور روشنفکران و اهالی فرهنگ و هنر و ادب دوران شاهنشاهی در مطبوعات جمهوری اسلامی ( روزنامه های کیهان و اطلاعات) ابراز شده است . این ابراز، همان طور که خواندید در پای آگهی تسلیت به مناسبت مرگ «غلامحسین ساعدی » در صفحه اموات روزنامه های اطلاعات و کیهان یکشنبه 17 آذرماه 1364 بوده است .
غلامحسین ساعدی با نام مستعار « گوهر مراد » از قصه نویسان و نمایشنامه نویسان پر کار زمان شاه بود که پس از چند کار با تلمیح و اشاره ، هم در تلویزیون شاهنشاهی حاضر شد و هم مصاحبه ای با یکی از دو روزنامه آنموقع انجام داد و از همه تعابیر انقلابی ، سیاسی و مارکسیستی از قصه ها و نمایشنامه هایش اعلام برائت کرد .
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به فرانسه رفت و چندین نمایش را علیه انقلاب و امام به روی صحنه برد که نمایشنامهاش در نقد سانسور در دوران مسئولیت سید محمد خاتمی در وزارت فرهنگ و ارشاد با نام « هاملت در جمهوری اسلامی » بیش از همه معروف شد تا جایی که بیش از سه ماه بر روی صحنه یکی از تئاترهای شهر پاریس بود. وی در این نمایش به هجو خاتمی و اقدامات مثبتش در جلوگیری از فعالیت چنان عناصری پرداخته بود.
دکتر غلامحسین ساعدی که ید طولایی در عرقخوری داشت ، سر انجام به دلیل مصرف بیش از حد مشروب در نیمه شب یکشنبه سوم آذرماه 1364 دچار خونریزی شدید معده شد و در یکی از بیمارستانهای پاریس مُرد. نوشته جلال رفیع در واکنش به این ماجرا و بیش از آن نقدی کلی از همراهی بسیاری از این روشنفکران و هنرمندان با شاه و دربار و فرح و نیز سکوتشان در برابر حماسه های بی شمار مردم در جریان انقلاب و دفاع مقدس است .
پ . ن : از برکات اسباب کشی اخیر یکی همین پیدا شدن نوشته ها و مطالب آرشیو شده ای است که بتدریج بعضی از آنها را خرج خواهم کرد . منتظر بقیه اش باشید !
توضیح ضروری:
بعد از نوشتن روزنوشت فعلی، یکی از خوانندگان کامنتی گذاشت و احتمال قوی داد که این مطلب از آقای رفیع باشد. فوراً با رضا رفیع عزیز تماس گرفتم اما موفق به صحبت نشدم . دیروز ایمیل زیر را از مؤسسه گل آقا دریافت کردم که علی رغم لحن محترمانه آن ، نوعی توهین سنگین اما مستتر هم در آن دارد و مرا متهم کرده است که این نوشته را احتمالاً به این دلیل به گل آقا منتسب کرده ام که می خواستم از زبان او ، تأییدی برای جمهوری اسلامی بگیرم !
من از این توهین می گذرم ، اما توضیح می دهم که در زمان انتشار این مقاله بی امضا در روزنامه اطلاعات در کلاسهای نمایشنامه نویسی و تئاتر حوزه هنری تحصیل می کردم که یکی دو نفر از اساتید برجسته آن موقع ، این متن را در کلاس خواندند و اعلام کردند که این نوشته را گل آقا در نقد ساعدی نوشته است و من به دلیل اعتماد و اطمینان از صحت اظهارات این اساتید بزرگوار آن را در دفترچه خاطرات خودم به نام گل آقا ثبت کردم ؛ دفترچه ای که کلیشه آن را در همین روزنوشت می بینید. با این حال ، حرف مؤسسه گل آقا در این زمینه حجت محسوب می شود . ضمن اینکه همین الان با استاد جلال رفیع صحبت کردم و مطمئن شدم که این نوشته از آن این استاد عزیز است که در آنزمان به رشته تحریر در آورده است .
متن نامه روابط عمومی مؤسسه گل آقا
جناب آقای دژاکام
با سلام؛
در تاریخ ۴/۴/۱۳۹۰ مطلبی تحت عنوان «وقتی گلآقا فاتحه روشنفکران را میخواند!» در وبلاگ شما منتشر شده که آن را منسوب به کیومرث صابری (گلآقا) دانستهاید؛ تذکر این نکته را ضروری میدانیم که این مقاله متعلق به ایشان نمیباشد. مقاله مورد نظر بدون امضا درج شده و گلآقا مطالب خود را هرگز بدون امضا چاپ نمیکرد، تمام آثار و نوشتههای ایشان یا با نام حقیقی خودشان یا با یکی از نامهای مستعارشان چاپ شده. علاوه بر اینکه نوع ادبیات به کار رفته در این مطلب با نوع نوشتار و نگاه ایشان سنخیتی ندارد، در تاریخ ذکر شده گلآقا عزادار از دست دادن تنها پسر خود بود و حدوداً به مدت یکسال هیچ مطلبی در نشریات کشور ننوشت. در صورتیکه قصد شما از این نوشتار نشان دادن علاقه گلآقا به نظام جمهوری اسلامی و باورهای آن بوده، از ایشان دهها مطلب و دستخط باقیمانده که به صراحت در اینباره سخن گفتهاند و اگر موردی بوده که حدس میزدید مربوط به گلآقاست میتوانید از صحت آن از طریق موسسه گلآقا اطمینان حاصل کنید. توضیح آخر اینکه مطلب «فاتحه» را یکی از نویسندگان هیات تحریریه روزنامه اطلاعات نوشتهاند.
اینک با توجه به توضیحات فوق پیشاپیش ممنون هستیم که توضیح مطلب «فاتحه» را در مورد گلآقا حذف و در این مورد توضیحات ذکر شده را به اطلاع خوانندگانتان میرسانید.
از توجه و همکاری شما سپاسگزاریم
با احترام
روابط عمومی موسسه گلآقا
ماه رجب از ماههایی است که دعاهای زیبا و دلنشینی دارد که در بقیه ماههای سال شاید یا بندرت به زیبایی آنها پیدا شود. از جمله دعاهایی که مستحب است بعد از نمازهای واجب خوانده شود.
چند سالی است دقت می کنم می بینم اگر نه در تمام مساجد و مراکز که در اکثر قریب به اتفاق آنها تنها و تنها یکی از این دعاها که البته این هم از دعاهای زیبا و تأمل بر انگیز این ماه است خوانده می شود و می بینم که مردم از بقیه این فرازهای زیبا محروم می مانند. متأسفانه صدا و سیما هم در همه شبکه های خود تنها همین دعای زیبای « یا مَن اَرجوهُ لِکُلِّ خَیرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِندَ کُلِّ شَرّ ...» را پخش می کند و بس !
آیا متولیان مساجد و مراکز مذهبی و برنامه ریزان صدا و سیمای ما واقعاً از دیگر دعاهای زیبای این ماه بی خبرند ؟ جالب اینجاست که دعاهای دیگر هم اگر کوتاهتر از این دعا نباشد درست به اندازه آن است و از این جهت وقت بیشتری از شنوندگان و خوانندگان نمی گیرد !
دو دعای دیگر این ماه را در اینجا می آورم تا حداقل چشمانمان با زیباییهای دلنشین نیایشهای دیگر این ماه آشنا شود :
1- «خَابَ الْوَافِدُونَ عَلَی غَیْرِکَ وَ خَسِرَ الْمُتَعَرِّضُونَ إِلا لَکَ وَ ضَاعَ الْمُلِمُّونَ إِلا بِکَ وَ أَجْدَبَ الْمُنْتَجِعُونَ إِلا مَنِ انْتَجَعَ فَضْلَکَ. بَابُکَ مَفْتُوحٌ لِلرَّاغِبِینَ وَ خَیْرُکَ مَبْذُولٌ لِلطَّالِبِینَ وَ فَضْلُکَ مُبَاحٌ لِلسَّائِلِینَ وَ نَیْلُکَ مُتَاحٌ لِلْآمِلِینَ وَ رِزْقُکَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصَاکَ وَ حِلْمُکَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ نَاوَاکَ . عَادَتُکَ الْإِحْسَانُ إِلَی الْمُسِیئِینَ وَ سَبِیلُکَ الْإِبْقَاءُ عَلَی الْمُعْتَدِینَ. اللَّهُمَّ فَاهْدِنِی هُدَی الْمُهْتَدِینَ وَ ارْزُقْنِی اجْتِهَادَ الْمُجْتَهِدِینَ وَلا تَجْعَلْنِی مِنَ الْغَافِلِینَ الْمُبْعَدِینَ وَ اغْفِرْ لِی یَوْمَ الدِّینِ .»
ترجمه : باختند آنها که با غیر تو بستند و ضرر کردند آنها که به غیر تو رو کردند و تباه شدند آنها که جز به درگاه تو فرود آمدند و گرفتار قحطی شدند کسانی که جز فضل تو را خواستند. در خانه ات به روی مشتاقان باز است و نیکی و خیرت به خواهندگان عطا شده و فضل و بخششت برای درخواست کنندگان رواست و رسیدن به تو برای آرزومندان مهیاست و روزی ات حتی برای کسانی که نافرمانیت کنند گسترده است و شکیباییت حتی شامل کسانی می شود که با تو دشمنی کرده اند . تو عادت داری به گناهکاران خوبی کنی و راه و رسمت زنده نگه داشتن تجاوز کنندگان از حدود است . پس خدایا مرا به خط راهیافتگان هدایت کن و سعی تلاشگران را روزیم کن و مرا از غافلانی که از تو دور شده اند قرار مده و در روز جزا گناهانم را بیامرز.
2- "یَا مَنْ یَمْلِکُ حَوَائِجَ السَّائِلِینَ وَ یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ! لِکُلِّ مَسْأَلَةٍ مِنْکَ سَمْعٌ حَاضِرٌ وَ جَوَابٌ عَتِیدٌ . اللَّهُمَّ وَ مَوَاعِیدُکَ الصَّادِقَةُ وَ أَیَادِیکَ الْفَاضِلَةُ وَ رَحْمَتُکَ الْوَاسِعَةُ فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَقْضِىَ حَوَائِجِى لِلدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ . إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَىْءٍ قَدِیرٌ ."
ترجمه : ای خدایی که حاجتهای درخواست کنندگان در تملک توست و درون خاموشان را می دانی ! برای هر تقاضایی، گوش شنوایی حاضر داری و پاسخی آماده . خدایا ! بحق وعده های راستت و نعمتهای بسیارت و مهربانی فراگیرت درخواست می کنم که بر محمد و خاندانش درود فرستی و حاجتهای دنیایی و آخرتی مرا بر آوری که تو بر هر چیزی توانایی.

در این ماه ، دعاهای زیبا و کوتاه دیگری هم هست که می توانید آنها را در مفاتیح الجنان مرحوم شیخ عباس قمی ببینید، از جمله دعای « اللهم انی اسئلک صبر الشاکرین ...» و دعای « اللهم یا ذا المنن السابغة...» و یکی دو دعایی که حضرت مهدی «عج» به نایبان خاص خود آموخته اند.
حیف این روزهایی است که تمام می شود و عبارات زیبایی که نه می شنویم و نه می خوانیمشان و نه حتی از آنها خبر داریم ...




